|
نورچيست؟
  

اسحاق نیوتن (Isaac Newton) در کتاب خود در رسالهای درباره نور نوشت پرتوهای نور ذرات کوچکی هستند که از یک جسم نورانی نشر میشوند. احتمالاً اسحاق نیوتن نور را به این دلیل بصورت ذره در نظر گرفت که در محیطهای همگن به نظر میرسد در امتداد خط مستقیم منتشر میشوند که این امر را قانون مینامند و یکی از مثالهای خوب برای توضیح آن بوجود آمدن سایه است.
ناحیه ما در جهان یعنی فراکهکشان در حال گسترش است و هر چه فاصله کهکشان از ما بیشتر باشد، سرعت دور شدن آن بیشتر است. ولی مطالعات نظریه نسبیت دنیای منقبض شوندهای را نیز مجاز میدارد.
آیا چنین واقعیتی که فرا کهکشان در حال انبساط است و منقبض نمیگردد دارای اهمیت خاصی است؟
اگر فرا کهکشان در حال انقباض بود چه چیز در دنیای خارجی تغییر میکرد؟
اگر فراکهکشان در حال انقباض باشد ابتدا به نظر میآید که هیچ اتفاق مهمی رخ نمیدهد. احتمالا هیچکس جز اخترشناسان که شاهد تغییر مکان بنفش میباشند متوجه تغییر نمیشوند، زیرا فاصله کهکشانها از زمین میلیونها و میلیونها سال نوری است. مسئله بسیار پیچیدهتر از این است. اکنون سوالی را مطرح مینماییم که ممکن است ساده به نظر آید . چرا شبها تاریک است؟ این مسئله سهم مهمی در گسترش ادراک علمی جهان داشته و در اختر شناسی به عنوان تناقض فتومتریک مورد توجه قرار میگیرد.
مسئله بدین قرار است. چون ستارگان در سراسر جهان پخش شدهاند (توزیع ستارگان) و تقریبا تابش نور همه آنها یک اندازه است چه آنها در کهکشانها تجمع یافته باشند وچه تجمع نیافته باشند. باید تمام کرات آسمان را با قرص درخشان خود پوشانده باشند زیرا فراکهکشانها دارای بیلیونها بیلیون ستاره است. به بیان دیگر هر منطقه جهان باید از نظر درخشندگی مانند قرص خورشید باشد. زیرا در حالت تابش ظاهری به فاصله بستگی پیدا نمیکند. جریان شدیدی از نور خیره کننده باید به زمینستارهای نسبت دهند. ولی در سال 1937 اخترشناس روسی واسیلی فسنکف (Vasili Fesenkev) ثابت نمود که چنین توضیحی صحیح نیست. زیرا ماده بین ستارهای به میزانی که نور را پخش میکند، آنرا جذب نمینماید. یعنی مسئله باز هم پیچیدهتر است. نظریه فرا کهکشان در حال انبساط تنها نظریهای است سرازیر شود و دمای این تابش حدود 6000 درجه است که تقریبا 200000 برابر تابش خورشید است.
در گذشته سعی میشد که تناقض فوتومتریک را به جذب نور به وسیله ماده بین که خود به خود تناقض فتومتریک را از میان برمیدارد. وقتی که کهکشانها از یکدیگر دور میشوند. در طیف آنها تغییر مکان سرخ مشاهده میگردد. و مفهومش این است که بسامد و نتیجه انرژی هر فوتون کاهش مییابد (همان طور که میدانیم تغییر مکان سرخ عبارتست از تغییر مکان تابش الکترومغناطیسی به ناحیه بسامد پایینتر).
هرچه موج بلندتر باشد، انرژی تابشی کمتر بوده و فاصله کهکشان بیشتر خواهد بود. و هرچه تغییر مکان سرخ باشد، انرژی هر فوتون فرودی که به سوی ما میآید کمتر میگردد. از این گذشته فاصله بین زمین و کهکشان دور شونده که پیوسته در حال افزایش است، موجب میگردد که هر فوتون نسبت به فوتون قبلی فاصله بیشتری را بپیماید. در نتیجه این واقعیت ، فوتونها به تعدادی که منبع خارج می شوند، به گیرنده نمیرسند. بدین جهت تعداد فوتونهایی که در واحد زمان به زمین میرسند کمتر میگردد و در نتیجه میزان انرژی که در واحد زمان به زمین میرسند کمتر میگردد. در نتیجه میزان انرژی که در واحد زمان تولید میشود نیز کاهش مییابد. بدین ترتیب تغییر مکان سرخ نشانه ضعیف شدن تابش هر کهکشان است. تشعشات نه تنها به ناحیه فرکانس پایین تغییر مکان مییابند بلکه مقداری از انرژی خود را نیز از دست میدهند و به همین جهت آسمان در شب تاریک است. اگر انقباض فراکهکشان برای بیلیونها سال ادامه پیدا کند، ما شاهد تغییر مکان بنفش خواهیم بود نه سرخ ، این تغییر مکان در جهت بسامدهای بالاتر میباشد.
و درخشندگی آسمان بیشتر میگردد. در این صورت در ناحیهای در جهان که ما در آن قرار داریم، حیات وجود نخواهد داشت. چیزی که امکان مشاهده جهان را فراهم می کند ، نور است، ولی نور بصورت بلافاصله و فوری منتشر نمی شود. در مورد بسیاری از پدیده های جالب اخترشناسی میلیونها حتی میلیاردها سال طول می کشد تا نور به ما برسد. این واقعیت عمیقا بر دید ما از جهان تاثیر می گذارد. آنچه مشاهده می کنیم ، همواره تصاویری از گذشته است. نوری که از یک کهکشان دوردست به زمین می رسد ، ممکن است حتی قبل از تشکیل زمین آن کهکشان را ترک کرده باشد. هیچ چیزی سریعتر از نور حرکت نمی کند. سرعت ثابت نور در خلا 49/299792 کیلومتر (04/186282 مایل) در ثانیه است.
مدت زمانی که طول می کشد تا نور نزدیک ترین ستاره (بعد از خورشید) به زمین برسد ، 4.2سال است. این فاصله ها به قدری زیاد اند که با سال نوری محاسبه می شوند. سال نوری فاصله ای است که نور در مدت یک سال در فضا طی می کند. (9461 میلیارد کیلومتر یا 5879 میلیارد مایل) فرکانس نوری که از یک منبع ساطع می شود و به یک ناظر می رسد ، بر اساس حرکت آن شی نسبت به ناظر تغییر می کند. چنانچه شی مزبور در حال نزدیک شدن به ناظر باشد ، این فرکانس بیشتر است به گونه ای که شی مورد نظر آبی تر به نظر می رسد. چنانچه شی مزبور از ناظر دور شود ، فرکانس پایین تر است و آن شی قرمز تر به نظر می رسد. به کمک این واقعیت که آنرا اثر دوپلر می نامند ، می توانیم بفهمیم که اجرام آسمانی به ما نزدیک می شوند ، یا از ما دور می شوند. حتی می توانیم سرعت آنها را اندازه بگیریم.
نور مانند صدا با سرعتی ثابت و مشخص حرکت می کند. این سرعت معادل 300 هزار کیلومتر در ثانیه ، یعنی یک میلیون بار بیشتر از سرعت صوت در هواست ولی در مقایسه با فواصل کیهانی این سرعت بسیار پایین است. در مقیاس اخترشناسی نور حرکتی لاک پشتی دارد. اخباری که از طریق نور به ما می رسد ، همیشه تازه نیست. ولی این موضوع یک مزیت دارد، ما به ماشینی دست یافته ایم که می تواند در زمان به عقب بر گردد. در نگاه کردن به فواصل دور پیش رو ، در محور زمان ، گذشته دور را مشاهده می کنیم. سحابی جوزا را همانطور می بینیم که به هنگام سقوط امپراطوری روم بوده است. سحابی آندرومدا هنگام پیدایش نخستین انسانها ، یعنی دو میلیون سال پیش ، اینگونه بوده است.
برعکس ساکنان فرضی آندرومدا ، با استفاده از تلسکوپ می توانند شاهد شکل گیری نوع بشر روی زمین باشند. دورترین اشیایی که در تلسکوپها قابل روئیت هستند ، کویزارها می باشند. بعضی از آنها در فاصله 12 میلیارد سال نوری از ما قرار دارند. یعنی نوری که از آنها به ما می رسد ، 12 میلیارد سال در راه بوده است که این مقدار برابر 80 درصد عمر کائنات است. این نور صحنه هایی از کودکی جهان را به ما نشان می دهد. در چشم انداز ما از جهان ، پیشرفته ترین نقطه زمان ، همان جایی است که ما حضور داریم. ما بر این گمانیم که روی قله زمان ایستاده ایم و در تمام دنیای اطراف ، نگاهمان در گذشته غرق می شود. لذا نور مانند آینه ای است که گذشته را در آن می بینیم.

سپهرروشني
}مولانا:
ني من منم و ني تو تويي ني تو مني
هم من منم و هم تو تويي هم تو مني
من بي تو چنانم اي نگار ختني
كاندر غلطم كه من توام يا تو مني{.
... من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم . حرفي از جنس زمان نشنيدم . هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود . كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد ... "شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت : شما" شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش از كنج باغ مي آيد . كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب آشناست . نگاه كنيد ، حالا نشسته است . ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند . ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ، شعري براي مهرباني ، شعري براي تو . نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس مي كند و به آواز غمناك جيرجيرك گوش مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . مي گويد : "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" . كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي زخمي . ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ، شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : روشني " ؟ ... "چه كسي بود صدا زد : روشني؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را مي بردند . نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات" ، هنوز آنجاست . رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را" ... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" . صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست . هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد . صداي آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ" . ... هنوز مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست. هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش لبخند" . انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقيقت به خاك افتادم" . نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز مي كند . از خوشه ي نورچيزي مي چيند . پائين مي آيد بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا كوچه ي شك" اما بر مي گردد . ببنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل سوسن مي گويد : "شما" .
من از قبيله شبم ولي تو روشني تبار
ببين چه ساده روز را نشستهام به انتظار
چه فصل سرد و ساكتي پناه بر تو اي برزگ!
چرا نميرسم به تو چرا نميشود بهار
غمت به روي شانهام دوباره گريه ميكند
بيا و تسليت بگو به شانههاي سوگوار
از اين سكوت خستهام، صدا بزن دل مرا
و مرهمي به روي زخمهاي كهنهام گذار
به آسمان نميرسم به حجم سبز خانهات
دلم به انتظار تو، تو بر ستارهها سوار .


خورشید:
 
خورشید ستارهای است از ستارگان رشته اصلی که 5 میلیارد سال از عمرش میگذرد. این ستاره کروی شکل بوده و عمدتا از گازهای هیدروژن و هلیوم تشکیل شده است. وسعت این ستاره 1.4 میلیون کیلومتر (870000 مایل) است. جرم این ستاره 7 برابر جرم یک ستاره معمولی بوده و همچنین 750 برابر جرم تمام سیاراتی است که به دورش میچرخند. در هسته خورشید ، جرم توسط واکنشهای هستهای تبدیل به تشعشعات الکترومغناطیسی که نوعی انرژی هستند، میشود. این انرژی به سمت بیرون تابانده شده و باعث درخشنگی خورشید میگردد. سایر اجسام آسمانی موجود در منظومه شمسی که توسط جاذبه خورشید در مدارهایشان قرار گرفتهاند نیز گرمایشان را از این انرژی میگیرند.
مواد تشکیل دهنده خورشید حالت گازی دارند، بنابراین خورشید محدوده دقیق و معینی نداشته و مواد اطراف آن بتدریج در فضا منتشر میشوند. اما چنین به نظر میرسد که خورشید لبه تیزی داشته باشد، چرا که بیشتر نوری که به زمین میرسد از یک لایه که چند صد کیلومتر ضخامت دارد ساطع میشود. این لایه فوتوسفر نام داشته و به عنوان سطح خورشید شناخته شده است. بالای سطح خورشید ، کروموسفر یا رنگین کره و هاله خورشیدی قرار دارند که با همدیگر جو خورشید را تشکیل میدهند. مرکز خورشید مانند کورهای هستهای است با دمای 15 میلیون درجه سانتیگراد (27 میلیون درجه فارنهایت) که چگالیاش 160 برابر آب میباشد. تحت چنین شرایطی هستههای اتم هیدروژن باهم ترکیب شده و تبدیل به هستههای هلیووم میشوند. در این حین، 0.7 درصد جرم ترکیب شده ، تبدیل به انرژی میشود. از 590 میلیون تن هیدروژنی که در هر ثانیه در مرکز خورشید ترکیب میشوند، 3.9 میلیون تن به انرژی تبدیل میشود. این سوخت هیدروژنی ، تا 5 میلیارد سال دیگر دوام خواهد داشت. مسیر نامنظم 2 میلیون سال طول میکشد تا انرژی تولید شده در مرکز خورشید به سطح آن رسیده و بصورت نور و گرما تابش کند، سپس بعد از فقط 8 دقیقه ، این انرژی به زمین میرسد. هنگامی که خورشید منبسط می شود تا تبدیل به یک غول سرخ شود، قطرش حدود 150برابر بزرگتر خواهد شد. گازهای منبسط شده و داغ، رنگ زرد و حرارت خود را از دست داده و قرمز رنگ و سرد خواهند شد. اما بخاطر بزرگتر شدن سطح خورشید،درخشندگی آن 1000برابر افزایش یافته و نور بیشتری ساطع خواهد کرد. هاله (جو بیرونی) خورشید حاوی ذراتی است که انرژی کافی برای فرار از جاذبه خورشید را دارند. این ذرات بصورت مارپیچی با سرعتی معادل900 کیلومتر (560 مایل) در ثانیه از خورشید دور شده و باد خورشیدی را بوجود میآورند. این ذرات در همان مسیرهای میدان مغناطیسی خورشید حرکت میکنند و از آنجا که دارای بار الکتریکی هستند، منظومه شمسی را پر از جریانات الکتریکی میکنند. ناحیه فعالیتهای خورشیدی ، هلیوسفر (کره خورشیدی) نامیده میشود. باد خورشیدی در هر ثانیه حدود یک میلیون تن هیدروژن حورشید را از بین میبرد. 100000 میلیارد سال طول خواهد کشید تا باد خورشیدی تمام جرم خورشید را در فضای بین سیارهای پخش کند، اما طول عمر طبیعی خورشید فقط 10 میلیارد سال است.
میلیارد سال بعد ، بیشتر هیدروژن موجود در هسته خورشید گداخته شده و صرف تهیه هلیوم خواهد شد. در آن زمان ، جاذبه باعث انقباض هسته شده و فشار ، دمای آنرا افزایش خواهد داد. هیدروژن شروع به سوختن در پوسته اطراف هسته خواهد کرد. انرژی حاصل از این گداخت هستهای در پوسته ، باعث انبساط لایههای خارجی خواهد شد و سیارات عطارد و زهره را ذوب میکند و آنها را در بر میگیرد. انبساط خورشید تا مدار زمین متوقف شده و حرارتش تمام موجودات زنده را از بین میبرد. بعد از آن خورشید تبدیل به یک غول سرخ میشود. سپس ، لایههای خارجی در فضا پخش شده و یک سحابی سیارهای تشکیل خواهند داد. هسته نیز بصورت یک ستاره کوتوله سفید باقی مانده و بتدریج از بین خواهد رفت. پس میتوان گفت که با فرا رسیدن مرگ خورشید ، مرگ زمین و تمام موجودات این سیاره فرا میرسد.
ادامه دارد


سنت بزرگداشت ازروزمادر
)صوفيا - اسکاري)

پســــر رو قـــدر مـــادر دان، کــــــه دایــــم
کشــــد رنج پســـــــر بیچــــــــاره مــــــــادر
بــــــرو بیش از پـــدر خواهش، کــه خواهــد
تــــــرا بیش از پـــــــدر، بیچـــــاره مـــــــادر
زجــــان محبـــوب تـــر دارش، کــــــه داردت
تــــــرا چــــون جان ببــــر، بیچـــــاره مــــادر
از این پهلـــــو به آن پهلــــــــــو نغلتـــــــــــــد
شب از بیـــــــم خطـــــــر، بیچـــاره مـــــــادر
بـــــه وقت زادن تــــــو، مـــــرگ خـــــود را
بگیـــــــرد در نظـــــــر بیچـــــــاره مــــــــادر
بشــــــویـــــــــد کهنـــــه و آرایـــــــــــد او را
چـــــــو کمتــــــر کارگـــر، بیچـــاره مــــــادر
تموز و دی، تـــرا ساعت بــــــه ســــــــــــاعت
نمایــــــد خشک و تــــر، بیچــــــاره مــــــــــادر
بـــــرای اینکـــــه شب راحت بخــــــــــــوابـــی
نخـــوابد تا سحــــر بیچــــــــــاره مــــــــــــــادر
دو سال از گـــــــریه روز و شب تـــــــــــــــــو
نــــــــدار خـــــواب و خــــــور بیچــــــاره مادر
تـــــو تا یک مختصـــــر جــــــانی بگیـــــــــری
کنـــــــد جــــــان مختصــــــر بیچـــاره مــــــادر
روی چــــــون تـــــا دم در، نــــــا شکیبــــــــــا
شتـــــابــــــد از اثـــر بیچـــــــاره مـــــــــــــادر
بـــــه مکتب چــــون روی تــــــا باز گــــــــردی
بــــــــــــود چشمش بــــــدر بیچــــــاره مــــــادر
اگـــــــــــر یــک ربع ســــــاعت دیــــــــر آیـــی
شـــــود از خــــــود بـــــــه در بیچـــاره مـــــادر
نبینـــــــد هیچـکس زحـمت بـــــــــــه دنیــــــــــا
ز مـــــــادر بیشتــــــــر، بیچــــــــاره مـــــــــادر
تمـــــــــام حــــــــاصلش از عمـــــــــــر، اینست
کـــــه دارد یک پســـــــر، بیچـــــــاره مــــــــادر.
ایرج میرزا

بزرگداشت چنين روزي فقط به مادراني که در قيد حيات هستند، اختصاص نيافته بلکه در اين روز مردم با شاخهها و گلدانهاي گل بر مزار مردگان خود حاضر ميشوند و آنجا را گلکاري و تزئين ميکنند.
با اين که احترام و عشق به مادر پديدهاي جهاني است و همه بر بزرگداشت آن باوري عميق دارند، اما در کشورهاي گوناگون، روزهاي ويژهاي به آن اختصاص داده شده که معمولا با پديده و يا يادبود ديگري در پيوند است. در «دانمارک»، بزرگداشت روز مادر را در دومين يکشنبهي ماه مه برگزار ميکنند. در کشور «ناروي »، در دومين يکشنبهي ماه فبروري ، در «انگلستان»، سه يکشنبه، پيش از عيد «پاک» و در «سوئدن»، آخرين يکشنبه در ماه مه. کهنترين سند و نوشتهاي که در حال حاضر در مورد برگزاري بزرگداشت روز مادر در دست است، به عهد باستان و کشور «يونان» قديم برميگردد. حدود 250 سال پيش ار ميلاد مسيح، يونانيهاي دورهي باستان همراه با جشن بهاري، براي خداي مادر به نام «Rhea » ، جشني بر پا ميداشته اند. همچنان که روميها براي خداي مادر و يا مادر خدايان روم، به نام «Kybele» اين مراسم را برگزار ميکرده اند.
در فرهنگ انگلوساکسون، در سدهي هفدهي ميلادي، روزي بهعنوان روز بزرگداشت مادر وجود داشتهاست. در چنين روزي، افرادي که دور از خانه و کاشانهي خود ميزيستهاند، يا به عنوان کارگر، دانشجو، پيشهور و يا خدمتگزار در نقطهي ديگري زندگي ميکردهاند، در اين روز مرخصي ميگرفته تا به ديدار ديار و خانوادهي خود بروند. رسم بر اين بوده که براي مادر هديهاي ميخريدهاند و با شيريني و گاه غذاي مخصوص از او پذيرايي ميکردهاند.اجراي مراسم چنين روزي معمولاً در کليسا انجام ميشده است.
برگزاري روز مادر در اروپا، ريشه در تاريخ آمريکايي اين سنت دارد. بنيانگذار اين روز، خانم آموزگاري است آمريکايي به نام Anna Jarvis، (1864- 1948) است که در سال 1907 يا 1908 در «فيلادلفيا» اجازه يافت تا مراسم ويژهاي را در کليسا براي مادر خود که او نيز کشيشزاده بوده و در کليسا تدريس ميکرده، اجرا کند.
Anna Jarvis به هزينهي خود تمام کليسا را پر از گلهاي ميخک سفيد کرده بود. زماني که مراسم نيايش در کليسا به پايان رسيد، او به تمام شرکتکنندگان در آنجا گل ميخک سفيدي به رسم سپاس، هديه داد. از آن به بعد، اين گل به چنين روزي اختصاص داده شد. اما بعدها میخکهای رنگي جاي آن را گرفتند و ميخک سفيد تنها در مراسم درگذشت مادر مورد استفاده قرار گرفت. همان سال، مراسم بزرگداشت روز مادر در تمام آمريکا و حتي کشورهايي چون «مکزيک»، «کانادا»، «چين»، « جاپان »، «آمريکاي جنوبي» و «آفريقا» برگزار شد. رئيس جمهور آمريکا W.Wilson، در سال 1914، تاريخ برگزاري اين مراسم را، دومين يکشنبهي ماه مه، تعيين کرد. سوئدن جزو اولين کشورهايي بوده که از برگزاري چنين روزي استقبال کرده است. در اينجا نيز تاريخ اين روز توسطCecillia Bååth Holmberg ، که در انجمنهاي فرهنگي ، فرد فعالي بود، تغيير کرد. او با تشکيل کميتهاي، مسئلهي تغيير تاريخ روز مادر را به رسانهها کشاند و با پشتيباني کشيشها، آموزگاران و انجمنهاي گوناگون، زمان برگزاري آن را به آخرين يکشنبهي ماه مه تغيير داد. دليل اين امر آن بود که طبيعت زيباي سوئد بتواند از خواب زمستاني بيدار شود و جان دوباره اي در پيکرش بدمد. اين تاريخ، مناسبترين زمان براي برگزاري اين مراسم، بيرون از محيط خانه بوده است. نکتهي مهم در اين بزرگداشت آن بوده که مردم پرچم ملي کشور را در خانه هاي خود برميافراشتهاند. درسال 1919 ميلادي که برگزاري اين مراسم به خواست و پيشنهاد Cecillia به آخرين يکشنبهي ماه مه انتقال پيدا کرد، هنوز مردم نميدانستند که اين روز را چگونه برگزار کنند.
در دفتري که به همين مناسبت و در جهت برگزاري اين روز تهيه و منتشر شده است، به عنوان پيشنهاد، نکاتي را يادآور شده و از جمله توجه به اين موارد را ضروري دانسته اند:
- پرچم سوئد ندر اين روز در حياط خانه ها به اهتزاز ميآيد.
- فرزندان هر خانواده صبح زود با سرود و ترانه بر بالين مادر و به ديدار او بروند.
- پيش از آنکه مادر، صبح زود بستر را ترک کند، از او با قهوه، صبحانه و شيريني ، پذيرايي شود.
- در سيني صبحانه که بر بالين او آورده ميشود، گل و هديهاي نيز گذاشته شود.
- در اين روز، هنگام صرف قهوه در بعد از ظهر و يا وقت شام، پدر نيز رسماً از زحمات مادر سپاسگزاري کند.
- در چنين روزي بايد تلاش شود که مادر از انجام کارهاي خانه دست کم براي يک روز معاف باشد و به جاي او فرزندان خانواده، انجام کارهاي خانه را بهعهده گيرند.
البته براي مادراني که امروز در بيرون از محيط خانه کار ميکنند، چنين تفکري بسيار مطبوع است . اما به خاطر داشته باشيم که بيشتر مادران، در آن زمان خانهدار بودند و تمام بار انجام کارهاي خانه و پرستاري از فرزندان بر دوش آنها بود. براي آنان نيز معاف بودن از کار، حتي براي يک روز مي توانست بسار دلچسب باشد. کار آنها در خانه، هرگز شامل گرفتن مرخصي و استراحت نميشد. اگر در چنين خانوادهاي، پدر و فرزندان دلسوز، او را همراهي و کمک نميکردند، انجام کارهاي روزانه طاقت فرسا ميشد. فرزنداني که به دلايلي دور از محيط خانه و زادگاه خود بودند، با نامه، تلگراف، تلفن و يا فرستادن کارت، از مادر خود سپاسگزاري و قدرداني ميکردند. آرشيف ويژهي موزيم در کشورهاي اسکانديناوي، شرححالي مربوط به سال 1919 و منطقهي «Småland » باقي مانده که توسط دختري با نام«Gertrud»، در چگونگي برگزاري اين روز نوشته شده است.
مضمون آن نوشته اين است که او صبح بسيار زود براي چيدن گلهاي تازهي صبحگاهي، خانه را ترک ميکرده تا دستهگلي مناسب براي مادر فراهم آورد. در اين فاصله، پدر نيز سيني صبحانه را آماده ميساخته تا همراه با اين دسته گل، بر بالين مادر حاضر شوند. در طول روز نيز او از انجام هرگونه کاري معاف بوده و به استراحت ميپرداختهاست. روز مادر، روز آزادي او از کار سخت روزانه بودهاست. سنت ديگر در چنين روزي، رفتن بر سر مزار و آرامگاه مادرها و مادر بزرگهايي بوده که ديگر حضور نداشته اند تا از آنها قدرداني شود. Anna Jarvis، بنيانگذار چنين روزي در سال 1948 درگذشت.
او از بهره گيريهاي تجاري جهاني شدن روز مادر نه تنها خشنود نبود بلکه خود را بسيار سرخورده احساس ميکرد. او به اين سرخوردگي در زمان حيات خود نيز اشاره کرده بود. باور و هدف او بر اين بود که عميقاً و آنگونه که شايستهي مادر است از او قدرداني شود.
اما پس از مدت کوتاهي بيش از همه، شرکتهاي صنعتي و تجاري با فرستادن کالاهاي گوناگون جهت اين روز، شکل تجاري به آن دادند و ماهيت برگزاري چنين روزي کاملاً دگرگون شد. فروش کارت، هديههاي مختلف، توليد کيکهاي رنگارنگ با رنگ و مزههاي مختلف و انبوه دستههاي گل، به شکل آشکاري جنبهي تجاري اين امر را برجسته کرد و اهميت بنيادين اين روز را دگرگون ساخت. و اما در کشورهاي غير دمکرات، نامگذاري روز مادر و برگزاري مراسم ويژه براي او، به طور عمده، در خدمت تقويت خاندان قدرت بوده است. هر چند مردم بي توجه به اين ويژگي، اين روز را بهانهاي قرار ميدهند تا به شکلهاي گوناگون از مادران خود، در حد توان و آگاهي خويش، کم يا زياد قدرداني کنند. در اين که وجود مادر عزيز و بزرگداشت چنين روزي شايسته است، در آن ترديدي نيست. مهم اين است که هر کس به سبک و شيوهي خود آن را به جاي آورد. )مادرموجوددوست داشتني(
به شيري كـــــه خــــوردم ز پستان تو
به خــــــواب خـــــوشم در شبستان تو
بـــــــــه داغ دل مـــــــادر پيش ميــــر
كه با شد خوانمرده او مــــا ند ه پيــــر
زموجي كـــــــــه خيز د زدرياي جود
به امــــــري كزو بـــــارور شد وجود
به محـــــــرومي طفل تشنه بـــــه شير
بــــه مظلومــــي درد منــــــدان پيــــر
به فــــــرياد فـــــــرياد آن يـــــك نفس
كــــــه محــــــروم با شد ز فرياد رس
به قنــــــــد يل محـــــــراب روحانيون
به شب نـــــالــــــه تلخ زنــــــدانيــــان
به عـــــزلت نشينان صحـــــــراي درد
به نا خن كبودان شب هـــــاي ســــــرد
به دردي كـــــــــه زخمش پديدار نيست
به زخمي كــــــه با مـرهمش كار نيست
بـــــه صبر ي كه در نـــــــــا شكيبا بود
به شرحـــــي كـــــــه در روي زيبا بود
بــــــه خوشخـــــــويي طبح آزادگـــــان
به خــوشبويي خـــــــاك افتاند گــــــــان
به حرفي كه از حـــــــرفها بر تر است
به نقشي كــــــه آرايش پيكــــــــر است
كه گــــــر اين و ثيفت رســـــد سوي تو
نــگيرد گـــــره طــــاق ابـــــروي تــــو .
نظامی گنجوی


مادر نور خدائی است
      

دو موجود زهستی گرامیتر است
یکی میهن و دیگرش مادر است
به شام غریبان قسم
به صبح یتیمان قسم
ستایش کنم زن که او مادر است
که مادر سزاوار زیب و فراست
تو ای مادر من تو ای میهن من
شوم خاک پای توای سرور من
بهردین و آئین بهرهرکیش وراه
سری سجده باشد به مادر روا
به شام غریبان قسم
به صبح یتیمان قسم
مادر
بالای کلمه مادر کلیک کرده بهترین آهنگها را در باره مادر بشنوید

عشق ، محبت ودوست داشتن
ساحل - اسکاري
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست ، از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست

دلم مي خواهد خواب هايم به شقايق بپيوندد . به پروانه هايي كه بوي پرواز دارند . بهار آمد و كودكي غمگين است . چشم هاي اشك آلودش شوق ديدن خوابي را دارد كه پُر از شقايق هاي يك دست است . دلم براي او مي سوزد كه حتي پروانه اي در خواب او
نمي گنجد

بغض كرده ام . مي خواهم گريه كنم .
مي خواهم خوابم پر از لبخند كودكاني باشد كه عاشق شقايقند.
   

عشق مطلق به علاقه و محـبتی اطـلاق می شود که فرد بدون اینکه هیچ گونه انتظاری از طرف مقابل داشته باشد، همه چیز را به او میبخشد و هیچ حد و مرز و یا تعریف خاصی برای علاقه خود قائل نمیشود. بـعــبارت دیگر زمانیکه شما فردی را به صـورت مـطلق دوست داشته باشید، به او ابراز احساس میکنیـد و این کار را بدون هر گونه انتظاری انجام می دهید، توقع ندارید که طرف مقابل احساسات شما را عیناً بازتاب دهد، برای ابراز عشق و علاقه خود نیاز به زمان و یا مکان خاصی ندارید، هیچ پارامتر معینی برای اینکه کی، کجا و چرا عشق باید ابراز شود، قائل نیستید.

روابط مختلفی وجود دارند که در آنها عشق و علاقه به صورت مطلق و بی قید و شرط است. علاقه ای که میان همسران رمانتیک، والدین و فرزندان، خواهر و برادرها، و حتی برخی از دوستان وجود دارد، می تواند نمونه های مناسبی برای این نوع عشق و محبت به شمار رود. یکی ازعوامل اصلی عشق مطلق، عدم وجود هر گونه محدودیت و انتظار متقابل در رابطه است. در عشق مطلق هیچ اثری از مبادله و یا عمل متقابل نباید به چشم بخورد. شما عشق خود را بدون هیچ انتظاری نثار
شخص مقابل می کنید و هیچ انتظاری ندارید که او خواهش های دل شما را برآورده سازد. این نوع مهر و علاقه مربوط به شما و احساسات شخصیتان می شود و نباید تصور کنید که باید یک چنین احساس مشابهی در فرد دیگر نیز ایجاد شود. شاید امیدوار باشید که در مقابل، همین احساس دوست داشتن به شما برگشت داده شود، اما باید توجه داشته باشید که یک عشق حقیقی انتظار ندارد که احساس متقابل وجود داشته باشد. اگر این انتظار را داشته باشید که عشق شما نسبت به طرف مقابل نهایتاً از سوی او نسبت به شما تلافی گردد و عشق و علاقه تان را تنها بر اساس چنین تصوری به او ابراز کنید، بدانید که عشق شما، مهر و محبت بی قید و شرط نیست. یکی از نمونه های خوبی که می توان برای عشق مطلق بیان کرد، رابطه میان والدین و فرزندان می باشد. مادر و یا پدر عاشقانه فرزند خود را دوست می دارند و شاید کودک نیز یک چنین احساس مشابهی نسبت به آنها داشته باشد، اما مادر و پدر عشق خود را بدون هیچ گونه انتظار و توقعی نثار فرزندشان می کنند. عشق مطلق شما همچنان وجود دارد حتی اگر طرف مقابل هیچ گونه احساس مشابهی نسبت به شما نداشته باشد و هیچ احتمالی هم نداشته باشد که شاید یک روز چنین احساسی در او ایجاد شود. عشق بی قید و شرط بدون وجود هر گونه مرز و محدودهای است و ابدی می باشد.

عشق مطلق واقعی تا جایی که ذهن قادر به تصورباشد گسترده خواهد شد. زمانیکه شما عشق بی قید و شرط خود را نسبت به کسی ابراز میکنید، این کار را با دانش به این مطلب انجام می دهید که رفتار و یا گفته های طرف مقابل سبب از بین رفتن این عشق نخواهد شد. حتی اگر آنها رفتاری را از روی عمد برای آزار رساندن به شما انجام دهند، به راحتی می توانید از عمل آنها چشم پوشی کنید و اصلاً از کرده او ناراحت و عصبانی نشوید. همچنین هیچ گاه نباید از عشق حقیقی برای کنترول اعمال و رفتار او استفاده کنید. بیان این مطلب که اگر آنها کارهایی را که شما علاقه ندارید انجام دهند، بنابراین از عشق شما نسبت به آنها کاسته خواهد شد، نشاندهنده این موضوع است که عشق شما نسبت به آنها حقیقی نیست.
همسرانی که عاشق هم هستند و زندگی عاشقانهای را دنبال می کنند، معمولاً احساس عشق مطلق نسبت به هم دارند. زمانیکه یک چنین احساسی در رابطه وجود داشته باشد، هیچ یک از طرفین از عشق خود برای کنترول رفتار دیگری استفاده نمی کند و دیگری او را تهدید نمی کند که اگر خواست های او را برآورده نسازد، به طبع از عشقش کم خواهد کرد.عشق مطلق حقیقتی بدون وجود هیچ گونه پارامتر معینی است و تعریف خاصی ندارد. کسی که عاشق بی قید و شرط است، محبت خود را در پی و به دلیل تعریفی خاص به شخص دیگر انتقال نمی دهد. عشق حقیقی بدون مجاز کردن تعریف و یا هر گونه محدودیتهای دیگری برای بقای عشق، نثار طرف دیگر می شود. عشق میان دلداد گان مثال خوبی از عشق مطلق است که بدون هیچ گونه تعریف و مشخصات خاصی است. شاید عاشق .معشوق در طول زندگی با یکدیگر دعوا و جر و بحث کنند، اما به هر حال پیوندهای عاطفی محکمی میان آنها وجود دارد که همیشگی است و هیچ گاه از بین نخواهد رفت. خواهر و برادرها شاید از دست هم ناراحت و عصبانی شوند، اما عشق حقیقی آنها فرای تمام حدود و مرزها می باشد و با وجود هزاران جنگ و دعوا بازهم پابرجا باقی خواهد ماند. کسانی که نسبت به شخص دیگری دارای عشق مطلق هستند، همیشه آرزوی بهترین ها را برای عشق خود می کنند و به او اجازه می دهند که آزاد باشد و به دنبال چیزی برود که واقعاً خوشحالش می کند. عشق حقیقی شامل خواستن بهترین ها برای فرد می باشد. باید سعی شود که به نیازهای آنها توجه کنیم و بفهمیم که آنها باید خودشان آزاد و رها باشند و هر چیزی را که می خواهند انتخاب کنند تا به درجهای از خوشحالی که مد نظرشان است، دست پیدا کنند. شاید تصور کنید که شما بهتر می توانید بهترین چیز را برای کسی که دوستش می دارید تشخیص داده و تعیین کنید، اما باید به خودشان اجازه دهید که به شخصه چیزها را یاد گرفته و تجربه کنند و موقعیتهایی را بوجود آورید که این کار را راحت تر انجام دهند و چیزهایی که فکر میکنند آنها را خوشحالتر می سازد، آسانتر بدست آورند.

شاید در نهایت انتخابشان اشتباه از آب بيرون شود ، اما اگر شما عاشق آنها باشید بدون هیچ قید و شرطی همیشه برای کمک کردن به آنها حاضر هستید و هیچ گاه کارهای آنها را قضاوت نمی کنید. عشق مطلق بدون هر گونه حد و مرزی می باشد و در تعریف آن محدوده و یا پارامتر خاصی وجود ندارد. عشقی است که سبب می شود همیشه خوشحالی و رفاه کسانی که دوستشان می دارید را بخواهید و حتی خوشحالی آنها از شادی خودتان بالاتر باشد . زمانیکه عشق مطلق خود را نسبت به کسی ابراز می کنید، مهم است که متوجه باشید هیچ حقی ندارید که چیزی از او انتظار داشته باشید و ضمناً توقع نداشته باشید که احساساتتان را با رفتار و یا گفتارش پاسخ بدهد، در ضمن نباید احساس کنید که او ملزم است مطابق با چیزهایی که شما تعیین می کنید، صحبت کرده و یا رفتار نماید.

هرچقدر بيشتر ميگذره... بيشتر حسرت با تو بودن راميخورم...
بيشتر به خودم بخاطر از دست دادنت نفرين ميفرستم... كاش بودي.
من می دانم؛
می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد.
من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛
بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛
و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد.

من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد.
برايت خاطراتی بر روی دفتر سفيد نوشتم;
كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;
برای بار دوم برايت بازگويد.
چرا مرا شكستي؟ چرا؟
اشعاری برايت سرودم;
كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.
چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟
چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;
با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.
چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟
زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.
خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.
چرا اين چنين شد؟ چرا؟…
وقتی تو را از دست دادم٬ اشکی نريختم! چون تمام اشکم را برای بدست آوردنت ريخته بودم...

زندگی گل زيباييست به نام غم؛ فرياد بلنديست به نام آه؛ مرواريد غلتانيست به نام اشک؛ و آيينه ی شکسته ايست به نام دل.
سعی کن بخاطر کسی که دوستش داری غرورت را از دست بدهی نه بخاطر غرورت کسی را که دوست داری از دست بدهی...

برگ های خسته از درخت می ريزند؛ پاييز تنها بهانه ايست...
وعده وصل به فردا دهي و مي داني
هر که امروز تو را ديد به فردا نرسد...
ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگر هيچ کس را مثل او دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت دارد بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس ترا مثل ان دوست نداشته باشد...

گر شکستن قلب وغرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند.
عاشقت هستم اگر چه هدفي بيهوده يست دوستت دارم اگر چه سخنه تکراري است.
وقتی معلم پرسيد عشق چند بخش است ؟ زود دستم را بالا بردم گفتم يک بخش، اما از وقتی تورا شناختم فهميدم عشق سه بخش است : آتش ديدن تو… شوق با تو بودن… و اندوه اي بی تو بودن!
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

من تورو فقط پانزده تا دوست دارم! به اندازه هفت آسمان هفت دريا و يک دنيا.
زندگی سه چيز بيشتر نيست:
- به اجبار به دنيا آمدن
- با غم زيستن
- با آرزو مردن!
وقتی که کودک بودم به من گفتند همه را دوست بدار.حالا که از ميان همه به يک نفر دل بستم٬ می گويند فراموشش کن...
اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم
و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته
همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند
من ايستاده ام بدون پناه و ياور
تنهایي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم
آرام باش تا دلم آرام گيرد خدايا بشنو پيام عشق مرا
دلم گرفت از عاشقانه ترين ترانه هايم چون آنها هم از رفتنت مي گريستند...
من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام. من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد. يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد. بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...


نكته هايى از زندگى
پنجره
دو مرد، كه هر دو سخت مريض بودند، در يك اتاق شفاخانه ، بسترى شدند. يكى از آنها بعد از ظهرها به مد ت يك ساعت، به خاطر نظافت تختخوابش اجازه داشت روى تختخوابش بنشيند. تختخواب او نزديك تنها پنجره اتاق بود. مرد دومى، مجبور بود براى هميشه به پشت، روى تختخواب دراز بكشد. آنها ساعتها با يكديگر درباره خانواده ، آشنايا ن، کار، گرفتارىها و دوره سربازى و... صحبت مىكردند. هر بعد از ظهر، مردى كه مىتوانست در تختخوابش بنشيند در كنار پنجره اتاق مىنشست و تمام آنچه را كه مىتوانست در بيرون از پنجره ببيند، براى هم اتاقىاش تعريف مىكرد. مردى كه در تخت ديگر خوابيده بود با شنيدن توصيفهاى مرد ديگر، اميد به زندگى را دوباره در قلبش زنده مىكرد و با شنيدن جنب و جوش و حال و هواى بيرون از اتاق، جانى دوباره مىگرفت.
ـ پنجره، رو به پاركى باز مىشود كه دريااى زيبا در وسط آن، خودنمايى مىكند. ماهي ها و قوها در حال شنا هستند و اطفال در حال بازى كردن با کشتيهاى اسباببازىشان و... .
مردى كه كنار پنجره بود هر آنچه را كه در بيرون مىديد، با تمام جزئيات براى ديگرى تعريف مىكرد و آن يكى، چشمهايش را مىبست و گفتههاى آن مرد را در ذهنش به تصوير مىكشيد.
به همين منوال، روزها و هفتهها گذشت.
يك روز صبح، وقتى پرستار براى نظافت تخت مردى كه كنار پنجره بود آمد، با بدن بىجان آن مرد مواجه شد كه در كمال آرامش، در حال خواب مرده بود. او با ناراحتى مسئولان شفاخانه را صدا زد تا اينكه بدن بىجان او را بردارند. آن مرد ديگر، از پرستار خواهش كرد كه تختش را با تخت كنار پنجره، عوض كند.
او به هر زحمتى كه بود، آرام آرام، با وجود درد و سختى، بعد از مدتها توانست دنياى بيرون از پنجره را ببيند، امّا در بُحت و حيرت با ديوار سفيد رنگى مواجه شد كه از پارك و درياچه و جنب و جوش بچهها هيچ خبرى نداشت. او با تعجّب از پرستار پرسيد: «هماتاقىاش چيزهاى جالب و شگفتانگيزى از منظره بيرون پنجره تعريف مىكرد. پس آنها كجا هستند؟!». پرستار در جوابش گفت: «او فقط مىخواست تو را به زندگى، اميدوار كند».
بزرگي
روزى مردى خردمند در گذر از كوهستانى در ميان نهر آبى، سنگى گرانبها پيدا كرد و روز ديگر، مسافرى را گرسنه يافت. پس بساط پذيرايى گشاد تا او را طعامى دهد. مسافر گرسنه، سنگ پربها را ديد و آن را از مردم خردمند طلبيد و مرد خردمند، بىدرنگ، آن را تقديم وى كرد. مسافر گرسنه با شادمانى از اين پيشآمد خوش وازبزرگي ان مرد، به راه خود ادامه داد. او مىدانست كه اين مرد خردمند، چه سنگ پر ارزشى را بىجنگ و دعوا، با طيب خاطر براى هميشه به او داده است؛ امّا چند روز بعد، برگشت تا سنگ مرد خردمند را به وى باز پس دهد. مىدانم چه سنگ باارزشى به من هديه كردهاى؛ امّا آن را بازپس مىدهم به اين اميد كه آنچه را كه در درون توست و تو را قادر مىسازد كه اين گونه سنگ به اين باارزشى را به آسانى و رضايت خاطر به من ببخشى، به دست آورم.
مانعى در مسير
در زمانهاى قديم، روزى پادشاهى، سنگ بزرگى را وسط جادهاى گذاشت و در گوشهاى مخفى شد. تا اينكه ببيند چه كسى اين سنگ بزرگ را از جاده برمىدارد. چند نفر از ثروتمندترين تجارت پيشه گان و درباريان، به نزديكى سنگ آمدند و خيلى به آرامي آن را دور زده، به راهشان ادامه دادند. آنها بدون اينكه كارى انجام داده باشند در حالى كه با صداى بلند، شاه را به خاطر عدم مراقبت از جاده، سرزنش مىكردند، منطقه را ترك كردند. سپس دهقانى با بارگران به سنگ نزديك شد. وقتى دهقان به سنگ رسيد، بارش را بزمين گذاشت تا اينكه سنگ را به كنار خيابان بكشد. بعد از كشيدن و زور زدنهاى زياد، سرانجام موفق شد سنگ را از خيابان بردارد. بعد از اينكه دهقان، سنگ را برداشت، وقتى خواست بارش را از زمين بر دوش بكشد، كيسهاى كه در محل اول سنگ قرار داشت، توجه او را جلب كرد. در داخل كيسه، همراه يادداشتى كه به خط و مهر پادشاه نوشته شده بود «محتويات كيسه تماما از آن كسى است كه سنگ را بردارد»، مقدار خيلى زيادى سكه طلا بود. دهقان، كيسه را برداشت و به راه خود ادامه داد. اين دهقان با اين عملش مياموزا ند كه: «هر مانعى، فرصتى براى پيشرفت است».
اندرز
-آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلكه دشواري رسيدن به سهولت است
- وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما
- سخت كوشي هرگز كسي را نكشته است، نگراني از آن است كه انسان را از بين مي برد
- اگر همان كاري را انجام دهيد كه هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد كه هميشه مي گرفتيد
-ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
-افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند
- پيش از آنكه پاسخي بدهي با يك نفر مشورت كن ولي پيش از آنكه تصميم بگيري با چند نفر
- كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم
-كارتان را آغاز كنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد
- انسان همان مي شود كه اغلب به آن فكر مي كند
-همواره بياد داشته باشيد آخرين كليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد
- تنها راهي كه به شكست مي انجامد، تلاش نكردن است
- دشوارترين قدم، همان قدم اول است
-عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
-آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد
- وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد
- در انديشه آنچه كرده اي مباش، در انديشه آنچه نكرده اي باش
-امروز، اولين روز از بقية عمر شماست
- براي كسي كه آهسته و پيوسته مي رود، هيچ راهي دور نيست
- اميد، درماني است كه شفا نمي دهد، ولي كمك مي كند تا درد را تحمل كنيم
-بجاي آنكه به تاريكي لعنت فرستيد، يك شمع روشن كنيد
- آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه ديگران درباره شما دارند
-آنكه مي تواند نسبت به نيكي ديگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد
-هركس، آنچه را كه دلش خواست بگويد، آنچه را كه دلش نمي خواهد مي شنود
-اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد
- كساني كه نمي توانند فرصت كافي براي تفريح بيابند، دير يا زود وقت خود را صرف معالجه مي كنند
- صاحب اراده، فقط پيش مرگ زانو مي زند، وآن هم در تمام عمر، بيش از يك مرتبه نيست
- وقتي شخصي گمان كرد كه ديگر احتياجي به پيشرفت ندارد، بايد تابوت خود را آماده كند
-كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد
-كسي كه در آفتاب زحمت كشيده، حق دارد در سايه استراحت كند
- بهتر است دوباره سئوال كني، تا اينكه يكبار راه را اشتباه بروي
- هرگاه مشكلي را مطرح مي كنيد، براي رفع آن هم راه حلي پيشنهاد كنيد
- كيفيت جامع يعني درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول
-آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد
-اگر خود را براي آينده آماده نسازيد، بزودي متوجه خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد
-خانه ات را براي ترساندن موش، آتش مزن
-خودتان را به زحمت نيندازيد كه از معاصران يا پيشينيان بهتر گرديد، سعي كنيد از خودتان بهتر شويد
-اينجا، كار تمام نشده است، حتي آغاز پايان هم نيست، اما شايد پايان آغاز باشد
-خداوند به هر پرندهاي دانهاي ميدهد، ولي آن را داخل لانهاش نمياندازد
-تنها راهي كه به شكست ميانجامد، تلاش نكردن است
-درباره درخت، بر اساس ميوهاش قضاوت كنيد، نه بر اساس برگهايش
-از لجاجت بپرهيزيد كه آغازش جهل و پايانش پشيماني است
-انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است
-كسي كه دوبار از روي يك سنگ بلغزد، شايسته است كه هر دو پايش بشكند
-هركه با بدان نشيند، اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد، به طريقت ايشان متهم گردد
- كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
-اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت
- اينكه ما گمان ميكنيم بعضي چيزها محال است، بيشتر براي آن است كه براي خود عذري آورده باشيم

خانواده
- شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا نود درصد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد.
- همواره به عزيزانت عشق بورز و حتي کوچکترين فرصت ها را براي ابراز عشق و محبت خود از دست نده.
- هميشه و در همه حال حتي با کوچکترين چيزها در صدد بهبود و استحکام زندگي زناشويي خود باش.
- هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
- هيچ گاه پس از جر و بحث و نزاع با همسرت خانه را ترک نکن.
- در مورد مبلمان و پرده خانه ات چنانچه فکر ميکني بيش از 5 سال از آنها استفاده ميکني ، بهترين چيزها را که در توانت هست بخر.
- هميشه سه اصل مهم را در خريد خانه در نظر داشته باش.
محله خوب، محله خوب ، محله خوب.
- يک فرهنگ لغت ( فرهنگ لغت يک زبانه ) خوب در خانه ات داشته باش.
- يک ديکشنري ( فرهنگ لغت دو زبانه ) خوب داشته باش.
- چنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند.
- به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن.
- به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری
اجتماعى
- د ر روزهاي تعطيل به ديدن و سياحت از مناطق ديدني شهر خود بپرداز.
- در جلسات سعي کن، کمترين فاصله را با سخنران داشته باشي.
- هر چند وقت يکبار در طبيعت گردش کن.
- هر روز را با موسيقي مورد علاقه ات آغاز کن.
- با پزشکان و پرستاران بد رفتاري نکن بخصوص زماني که در بيمارستان بستري هستي.
- صورتحصاب بيمارستان را به دقت بخوان .طبق گزارشات در 89 درصد اين صورتحسابها به نفع بيمارستان اشتباهي رخ داده است .
- بدان چه موقع بايد حرف بزني.
- بدان چه موقع بايد سکوت کني.
- شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس نمیتواند تفاوتی بین آنها قایل شود.
- شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران.
- از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن.
- گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند.
- هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن.
- اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست.
- برنده و بازنده خوبی باش.
- هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور.
- در خلوت انتقاد کن.
- هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو
- برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر.
- از کلوپهاي شبانه پرهيز کن.
- به قولت پایبند باش.
- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
- به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
- هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
- اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
- دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
- هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .
- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.
- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
- هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
- هميشه و در همه حال حتي با توسل به چيزهاي جزيي درصدد بهبود و استحکام وضعيت شغلي خود باش.
- قيمت بالاتر به معناي کيفيت بهتر نيست.
- با کساني که به داد و ستد با تو مي پردازند کار کن.
- همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان ببخش.
- در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن.
جملات بزرگان
يك امروز، ارزشِ دو فردا را دارد. «بنجامين فرانكلين»
ـ آنكه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند. «نيچه»
ــ هيچ عشقي صادقانهتر از عشق به غذا نيست. «جرج برنارد شا»
ـ حاضر نيستم در راهِ اعتقاداتم كشته شَوَم، چون ممكن است برخطا باشم. «برتراند راسل»
ـ تمام حقايق بزرگ در آغاز كفر بهنظر ميرسند. «جرج برنارد شا»
ـ هيچكس آنقدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشتهي خود را بخرد. «اسكار وايلد»
ـ كسي چه ميداند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّارهاي ديگر باشد. «آلدس هالسكي»
ـ آنقدر جوان نيستم كه همهچيز را بدانم. «اسكار وايلد»
ـ علم چيز جالبي است، بهشرطِ آنكه آدم مجبور نباشد از راهِ آن امرارِمعاش كند. «اينشتين»
ـ تنها دو راه در زندگي پيشِروي شماست: يكي آنكه به هيچ معجزهاي اعتقاد نداشتهباشيد؛ ديگر آنكه همهچيز را معجزه بدانيد. «اينشتين»
ـ دنيا جاي خطرناكي است؛ نه بهعلّت وجود افراد شرور و پليد، بلكه بهعلّتِ وجود كسانيكه هيچ كاري براي آن نميكنند. «اينشتين»
ـ روشنفكران مشكلات را حل ميكنند؛ نوابغ از بروز آنها جلوگيري ميكنند. «اينشتين»
ـ راز خلاقيت در اين است كه بدانيد چگونه مآخذ خود را پنهان كنيد. «اينشتين»
ـ در آخرين لحظهي عمرم، جلوي آينه خودم را بين مرگ و زندگي ايستاده ديدم.
ـ بعضيها مرگ را آنقدر برزگ ميكنند كه ديگر جايي براي زندگي باقي نميمانَد. «پرويز »
ملايمت، نه مهرباني است و نه راحتي. زندگي خشن است. عشق خشن است. ملايمت خشن است. اگر ما تا اين اندازه دربرابر خشونتِ مرگ غافلگير ميشويم، شايد براي آن است كه زندگيهايمان را در مناطقي بيشازحد معتدل، گرم، و تقريباً ساختگي قرار دادهايم. «كريستين بوبن» بااستفاده از- نکته هاي جاودانه وگنجين بزرگان
- هميشه و در همه حال حتي با توسل به چيزهاي جزيي درصدد بهبود و استحکام وضعيت شغلي خود باش.
- قيمت بالاتر به معناي کيفيت بهتر نيست.
- با کساني که به داد و ستد با تو مي پردازند کار کن.
- همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان ببخش.
- در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن.
جملات بزرگان
يك امروز، ارزشِ دو فردا را دارد. «بنجامين فرانكلين»
ـ آنكه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند. «نيچه»
ــ هيچ عشقي صادقانهتر از عشق به غذا نيست. «جرج برنارد شا»
ـ حاضر نيستم در راهِ اعتقاداتم كشته شَوَم، چون ممكن است برخطا باشم. «برتراند راسل»
ـ تمام حقايق بزرگ در آغاز كفر بهنظر ميرسند. «جرج برنارد شا»
ـ هيچكس آنقدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشتهي خود را بخرد. «اسكار وايلد»
ـ كسي چه ميداند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّارهاي ديگر باشد. «آلدس هالسكي»
ـ آنقدر جوان نيستم كه همهچيز را بدانم. «اسكار وايلد»
ـ علم چيز جالبي است، بهشرطِ آنكه آدم مجبور نباشد از راهِ آن امرارِمعاش كند. «اينشتين»
ـ تنها دو راه در زندگي پيشِروي شماست: يكي آنكه به هيچ معجزهاي اعتقاد نداشتهباشيد؛ ديگر آنكه همهچيز را معجزه بدانيد. «اينشتين»
ـ دنيا جاي خطرناكي است؛ نه بهعلّت وجود افراد شرور و پليد، بلكه بهعلّتِ وجود كسانيكه هيچ كاري براي آن نميكنند. «اينشتين»
ـ روشنفكران مشكلات را حل ميكنند؛ نوابغ از بروز آنها جلوگيري ميكنند. «اينشتين»
ـ راز خلاقيت در اين است كه بدانيد چگونه مآخذ خود را پنهان كنيد. «اينشتين»
ـ در آخرين لحظهي عمرم، جلوي آينه خودم را بين مرگ و زندگي ايستاده ديدم.
ـ بعضيها مرگ را آنقدر برزگ ميكنند كه ديگر جايي براي زندگي باقي نميمانَد. «پرويز »
ملايمت، نه مهرباني است و نه راحتي. زندگي خشن است. عشق خشن است. ملايمت خشن است. اگر ما تا اين اندازه دربرابر خشونتِ مرگ غافلگير ميشويم، شايد براي آن است كه زندگيهايمان را در مناطقي بيشازحد معتدل، گرم، و تقريباً ساختگي قرار دادهايم. «كريستين بوبن» بااستفاده از- نکته هاي جاودانه وگنجين بزرگان
اقتصادى
- هميشه و در همه حال حتي با توسل به چيزهاي جزيي درصدد بهبود و استحکام وضعيت شغلي خود باش.
- قيمت بالاتر به معناي کيفيت بهتر نيست.
- با کساني که به داد و ستد با تو مي پردازند کار کن.
- همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان ببخش.
- در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن.
جملات بزرگان
يك امروز، ارزشِ دو فردا را دارد. «بنجامين فرانكلين»
ـ آنكه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند. «نيچه»
ــ هيچ عشقي صادقانهتر از عشق به غذا نيست. «جرج برنارد شا»
ـ حاضر نيستم در راهِ اعتقاداتم كشته شَوَم، چون ممكن است برخطا باشم. «برتراند راسل»
ـ تمام حقايق بزرگ در آغاز كفر بهنظر ميرسند. «جرج برنارد شا»
ـ هيچكس آنقدر ثروتمند نيست كه بتواند گذشتهي خود را بخرد. «اسكار وايلد»
ـ كسي چه ميداند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّارهاي ديگر باشد. «آلدس هالسكي»
ـ آنقدر جوان نيستم كه همهچيز را بدانم. «اسكار وايلد»
ـ علم چيز جالبي است، بهشرطِ آنكه آدم مجبور نباشد از راهِ آن امرارِمعاش كند. «اينشتين»
ـ تنها دو راه در زندگي پيشِروي شماست: يكي آنكه به هيچ معجزهاي اعتقاد نداشتهباشيد؛ ديگر آنكه همهچيز را معجزه بدانيد. «اينشتين»
ـ دنيا جاي خطرناكي است؛ نه بهعلّت وجود افراد شرور و پليد، بلكه بهعلّتِ وجود كسانيكه هيچ كاري براي آن نميكنند. «اينشتين»
ـ روشنفكران مشكلات را حل ميكنند؛ نوابغ از بروز آنها جلوگيري ميكنند. «اينشتين»
ـ راز خلاقيت در اين است كه بدانيد چگونه مآخذ خود را پنهان كنيد. «اينشتين»
ـ در آخرين لحظهي عمرم، جلوي آينه خودم را بين مرگ و زندگي ايستاده ديدم.
ـ بعضيها مرگ را آنقدر برزگ ميكنند كه ديگر جايي براي زندگي باقي نميمانَد. «پرويز »
ملايمت، نه مهرباني است و نه راحتي. زندگي خشن است. عشق خشن است. ملايمت خشن است. اگر ما تا اين اندازه دربرابر خشونتِ مرگ غافلگير ميشويم، شايد براي آن است كه زندگيهايمان را در مناطقي بيشازحد معتدل، گرم، و تقريباً ساختگي قرار دادهايم. «كريستين بوبن» بااستفاده از- نکته هاي جاودانه وگنجين بزرگان























       

|